حسناحسنا، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

حسنا جان

........

سلام .....آره حوصله ام سرجاش نیست دخترم .....این روزهاکه مصادفه با روزهای اول ماه مبارک رمضون  اصلا دل و دماغ کاری رو ندارم نه بابا روزه گرفتن اذیتم نمی کنه توی تابستون  .... نه دخترکم حاج بابا بیمارستان بستری شده بابت مشکل قلبی .... امیدوارم حالش زود خوب بشه و برگرده خونه ...نیت کردم بعد از ماه رمضون حاج بابا و حاج مامان رو ببرم مشهد ....
30 خرداد 1394

دلنوشته این روزها

سلام به گلم اما خبرهای این جند روزی که بهتون سر نزدم ..... نزدیک 2 هفته است حسنا جونم رو از شیر گرفتم ..... امروز یکشنبه 24 خرداد 94 سومین دندون بالایی از سمت راست حسنا خانم بطور کامل رویت شد ....مبارک مامی جون حسنا تلاش میکنه هر روز بهتر از دیروز  کلمات رو ادا کنه ... دیروز با مریم خاله برای خرید سیسمونیش رفتیم بازار و تا 10 شب بیرون بودیم و حسابی خرید کردیم .... دیشب یه ماهگی سید علی بود .... وجمعه 22 خرداد  رفتیم باغ عمو اکبرینا  کلی بهمون خوش گذشت بعد از ظهر 5 توی گاوازنگ بودیم تا شب ساعت 10 حسنا کلی آب بازی کرد ... خوابید .. و حسابی جوجه کباب خورد.... و خوش گذروند اونقدر که بقول خودمون دلش وا شده بود ...
24 خرداد 1394

روزی انتظار بسر آید.....

السلام علیک یا اباصالح المهدی  سلام به عاشقان مهدی موعود نیمه شعبان از راه رسید نیمه دلدادگی و انتظار .... نیمه گمگشته شیعیان ... خبر دهید به نرگس که انتظار به سر رسید امید که انتظار منتظرانش هم به سر آید....  چه روز ها که یک به یک ؛ غروب شد نیامدی چه بغـضـها که در گلــو ؛ رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن ؛ تبــر به دوش بت شکن خدای مــا دوباره ٬ سنگ و چوب شد نیامدی برا ی ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نــه ! ولـــی بــرای عـده ای ؛ چه خوب شد نیامدی تــمـام طـول هفتـه را ؛ در انتظار جمعــه ام دوباره صبــح و ظهــر نـه ؛ غروب شد نیامدی چه روز ...
12 خرداد 1394

وضوی عشق

سلام نازلی مامانلی نزدیک به یه هفته است تحریمهای مامانی  موثر واقع شده  مامانلی به من شیر نمی ده منم دلم می خواد اما چون می دونم مامان با این حرفا کوتاه نمی یاد صبحها که از خواب بیدار میشم فقط آب می خوام مامانی هم می دونه همیه اینا بهانه است بغلم می کنه ماساژم میده تا دوباره بخوابم .... شبا هیچ مشکلی ندارم راحت با صدای لالایی مامانی به خواب میرم فقط صبحهاست که بدجور دلم هوایی میشه آخه یاد شیر خوردن نی نی عمه می افتم دلم لک میزنه .... مامانم میگه شیر دوش رو بر میدارم و شیر خودم رو می دوشم به عروسکام میدم ....اینو از عمه یاد گرفتم ...و راحت میتونم  این کلمه رو تکرار کنم ... راستی تازگیا به مامان و بابام می گم بابایی و م...
11 خرداد 1394

خاطرات 18 ماهگیم

سلام واکسن 18 ماهگیم رو با کلی گریه و  شبش هم با  تب زدم به روایت مامانی تبم پایین نیومد مگه با شیاف  بعد اون روز هنوزم  پام خوب نشده  شایدم عفونت کرده آخه جای واکسنم قرمز متورم و تب داره قراره  مامانی فردا منو دکتر پسرعمه ام سید علی 25 اردیبهشت بدنیا اومدش با دیدنش حسابی ذوق کردم و بهش مدام میگم نی نی و با لحن جالبی صداش میزنم  عالی دیشب با مامان وبابایی رفتیم مسجد محله مامانم ...توی حیاط این مسجد یه حوض خوشگل و پراز آبه وای نگیید که من چقدر آب بازی رو دوست دارم مامانی رفت وضو بگیره که منم از فرصت سو استفاده کردمو و حسابی خودم رو خیس کردم وقتی مامانی اومد منو توی این وضع دید گرفت به بغلش و برد یه ...
3 خرداد 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به حسنا جان می باشد